مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

245

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

از آبستنى خود آگاه كرد . ملك گفت : رؤياى من صادق گشت . الحكم للّه . پس از آن ملك ، آن زن را در بهترين قصرهاى خود جاى داده و او را انعام بزرگ عطا فرمود و غلامى را بحاضر آوردن شماس بفرستاد . شماس حاضر آمد . ملك ، آبستنى خود به او حديث كرد و گفت : رؤياى من صادق گشت . اميدوارم كه اين حمل ، فرزند نرينه باشد كه وارث مملكت من شود . اى شماس ، ترا سخن چيست ؟ شماس جواب نداد . ملك گفت : اى شماس ، از بهر چه بشادى من شاد نمىشوى و جواب من بازنميگوئى ؟ مگر تو اين كار ناخوش ميدارى ؟ در حال ، شماس بملك سجده برده ، گفت : اى ملك ، از سايهء آن درخت چه بهره توان برد كه آتش ازو بدر آيد ؟ و بادهء ناب ، چه لذت بخشد كه گسارنده را گلوگير كند ؟ و از آب صاف و شيرين ، تشنه را چه سود كه در آن غرق شود ؟ اى ملك ، گفته‌اند كه در سه چيز پيش از آن‌كه تمام شود ، مرد فرزانه نبايد سخن گويد : يكى مسافر تا از سفر بازگردد . دومين كسى كه بجنگ رفته باشد تا بدشمن ظفر يابد . سيمين زنى كه آبستن باشد تا اينكه حمل بگذارد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و دوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، وزير شماس گفت : اى ملك ، و هركس در چيزى پيش از تمام شدن او سخن گويد ، مانند نمازفروش است كه روغن بر سر گرفته بود . ملك پرسيد : حكايت نمازفروش چونست و او را چه روى داد ؟ گفت : اى ملك ، مردى در نزد شريفى از اشراف بود . و آن مرد در هر روزى از شريف سه قرصه نان با اندك روغن و عسل جيره داشت . و روغن در آن شهر بسى گران بود و آن مرد هرچه روغن به دو ميدادند ، در كوزهء جمع ميكرد تا اين‌كه آن كوزه پر شد . آن مرد از بيم تلف شدن روغن ، كوزه را در بالاى سر خود آويخته بود . تا اينكه شبى از شبها آن مرد در فراش خود نشسته ،